لبخند

...

لبخند بزن، بدون انتظار پاسخی از دنیا.

بدان و باور کن روزی آن قدر شرمنده خواهد شد که به جای پاسخ به لبخندهایت، به تمام سازهایت خواهد رقصید.

 ...

                                                                                         جابر حیدری فرد

 

 

 

   + اردیبهشت - ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱/۳۱

گاهی خدا می بندد درها را...


گاهی خدا می بندد درها را . . .

قفل می کند پنجره ها را . . .

و چه زیباست اگر من و تو فکر کنیم ، پشت این دیوار طوفان است

         و همه ی درها برای محافظت از من و تو بسته شده اند .

 

   + اردیبهشت - ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱/٢۸

نگاره فروهر


همانطورکه قول داده بودم ، می خوام در مورد نگاره ی " فروهر "(farvahar) نکاتی رو درج کنم . نگاره ای که خیلی ها دوستش دارن و عکسشو توی اتاق شون نصب می کنن یا برای زمینه ی موبایل یا کامپیوترشون از این نگاره بهره می برن .

در بناها ، کتیبه ها و بسیاری از آثار به جای مانده از دوران پیش از اسلام و خصوصا دوره هخامنشیان ، به نگاره ای به شکل یک قرص بالدار یا انسانی با دو بال که حلقه ای  در دست دارد بر می خوریم . برخی از مستشرقان این نقش را تصویر اهورامزدا می دانند . اما در هیچ یک از کتیبه های فارسی باستان یا کتب مذهبی ، هرگز اهورامزدا به شکل یک انسان توصیف نشده است . از طرفی نیز فروهر یک جوهر معنوی و نادیدنی است . بنابراین آنچه به عنوان نگاره فروهر می شناسیم در واقع نشان دهنده صفات درونی و مقدس فروهر است که به شکل یک نماد اخلاقی ترسیم می شود . وجود این تصویر در بالای سر پادشاهان و بزرگان در کتیبه های باستانی ، نشان دهنده فروهر آن شخص است که به صورت یک نیروی ایزدی از او محافظت می کند .نماد قسمت های مختلف فروهر به شرح زیر است :

1- نشان دادن صورت فروهر به شکل یک پیرمرد ، اشاره به کهن بودن زمان و نیز به شخص نیکوکاری دارد از ابتدا به خداوند یکتا و پیامبرش ایمان داشته و رفتار و منش او سرمشق دیگران است .
2- دست نگاره که به سوی بالا کشیده شده است ، بر توجه به پروردگار و رستگاری و همچنین به بازگشت انسان به سوی خداوند تاکید دارد .
3- حلقه دست دیگر این تصویر ، نشانه عهد و پیمان مقدس انسان با خداوند و اطاعت از اوامر الهی است .
4- بالهای کشیده شده به دو طرف ، نشان از وسعت اندیشه نیک و بالندگی است و سه طبقه روی بال ها ، نشانه پندار ، گفتار و کردار نیک است و اشاره می کند که انسان باید همواره این نیروهای پاک را داشته باشد و با این سه نیرو به سوی خداوند پرواز کند .
5- حلقه آویخته شده به کمر پیرمرد ، نشانه دایره روزگار بی پایان است که انسان در آن واقع شده و انسان در دایره روزگار باید به گونه ای زندگی کند که پس از مرگ روح پاکش به بهشت برود .
6- دو رشته آویخته شده در پایین این تندیس ، نماینده نیروی خیر و نیروی شر است و این که انسان باید خود را به نیروهای نیک آراسته کرده و از نیروهای بد دور باشد .
7- سه بخش پایینی نگاره نیز نماینده پندار بد ، گفتار بد و کردار بد است که باید به کمک نیروی ایمان زیر پا گذاشته شوند .

 

 

 

   + اردیبهشت - ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱/٢٧

گردش تخت جمشید

همونطور که گفته بودم ، امروز با دوستای دوران دانشگاه رفتیم گردش . کجا؟ تخت جمشید .

هشت نفر بودیم با دوتا ماشین . یکم دیر حرکت کردیم ، ساعت یازده . اول رفتیم تو سایه یک کوه صخره ای نشستیم و آتیش کردیم و کباب و بعدش هم ناهار . بعد از ظهر رفتیم خود تخت جمشید . واقعا چه ابهتی داره . وقتی آدم عظمت آثار رو میبینه احساس غرور میکنه . چون بدست اجداد خودش (آریایی ها) در 2500 سال پیش ساخته شده .

خوبی این جور سفرا علاوه بر لذت گردش ، دیدن رفقا است . رفقایی که بعضیاشونو بیشتر از دو سال بود، ندیده بودم .

به هر حال خیلی خوش گشت .... جاتون خالی و سبز!

 

   + اردیبهشت - ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱/٢٦

روز بزرگداشت عطار

هدفم این بود که دیروز یک مطلب در مورد نگاره فروهر درج کنم . تا حدودی هم آماده اش کرده بودم اما کامل نشد و چون داشتیم با رفقا مقدمات سفر امروز رو آماده می کردیم (آخه قراره با دوستای دوران دانشگاه دور هم جمع بشیم و خاطرات رو زنده کنیم)، نتونستم مطلب رو آماده کنم . توی اولین فرصت این کار رو خواهم کرد .

 

راستی دیروز روز بزرگداشت عطار بود:

هفت شهر عشق را عطار گشت            ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم.

روز بزرگداشت عطار نیشابوری گرامی باد .

   + اردیبهشت - ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱/٢٥

پرواز با خورشید

بگذار که بر شاخه این صبح دلاویز 

بنشینم و از عشق سرودی بسرایم

آنگاه به صد شوق چو مرغان سبکبار 

پر گیرم از این بام و به سوی تو بیایم

 

...

 

پرواز به آنجا که نشاط است و امیدست
پرواز به آنجا که سرود است و سرورست .
آنجا که ، سراپای تو ، در روشنی صبح
رویای شرابی ست که در جام بلور است .

 

آنجا که سحر ، گونه گلگون تو در خواب 

از بوسه خورشید ، چو برگ گل ناز است ،

آنجا که من از روزن هر اختر شبگرد ،

چشمم به تماشا و تمنای تو باز است .

 

...

 

 

   + اردیبهشت - ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱/٢۳

همسریابی اینترنتی...

می خوام یه داستان طنز براتون تعریف کنم . یه کم طولانیه ولی جذابه . از دستش ندین.

 

یکی بود یکی نبود ، غیر از خدا هیچکس نبود .

 

روزی روزگاری در ولایت غربت یک پیرزنی بود به نام "ننه قمر" . و این ننه قمر از مال دنیا فقط یک دختر داشت که اسمش "دلربا" بود و این دلربا در هفت اقلیم عالم مثل و مانندی نداشت ؛ از بس که زشت و بدترکیب و بدادا و بی کمالات بود . یک روز که دلربا توی خونه ور دل ننه قمر نشسته بود و داشت به ناخن هایش حنا می گذاشت ، آهی کشید و رو کرد به مادرش و گفت:"ای ننه ، می گویند که بهار عمر باشد تا چهل سال . با این حساب توپ سال نو را که در کنند ، دختر یکی یک دانه ات پایش را می گذارد توی تابستان عمر . بدان و آگاه باش که من دوست دارم  تابستان عمرم را در خانه شوهر سپری کنم و من شنیده ام که یک دستگاهی است که به آن می گویند کامپیوتر و در این کامپیوتر همه جور شوهر وجود دارد . یکی از این دستگاه ها را  برایم می خری یا این که چی؟"

ننه قمر لبش را گاز گرفت و دلسوزانه بنا کرد به نصیحت که : مردی که توی دستگاه عمل بیاید ، شوهر بشو نیست . تازه بچه دار هم که بشوی لابد یا دارا و سارا می زایی یا از این آدم های  آهنی بدترکیب یا چه میدانم پینوکیو...

 

وقتی ننه قمر دهانش کف کرد و قلبش گرفت و خسته شد ، دلربا شروع کرد به تعریف کردن از کامپیوتر و اینترنت و چت کرد واین که شوهر کامپیوتری هم مانند شوهر راست راستکی است و آنقدر گفت و گفت تا ننه قمر راضی شد برای عاقبت به خیری دخترش ، سینه ریز و النگوهای طلایش را بفروشد و برای دلربا کامپیوتر مجهز به فکس مودم اکسترنال و کارت اینترنت پر سرعت و هدست و کلی لوازم جانبی دیگر بخرد .

 

باری ای برادر بد ندیده و ای خواهر نور دیده ، دستگاه را خریدند و آوردند و گذاشتند روی کرسی و زدندش به برق و روشنش کردند . دلربا گفت :"ای مادر ، این وقت روز فقط بچه های مدرسه ای  و کارمندهای زن و بچه دار توی ادارات می روند در چت و تا نیمه شب خبری از شوهر نیست ." به همین خاطر ، از همان کله صبح تا نیمه شب ، ننه قمر نشست پشت کامپیوتر و با جدیت تمام به بازی ورق و اسپایدر پرداخت .

 

نیمه شب دلربا دستگاه را تحویل گرفت و وصل شد به اینترنت و یک آی دی به نام " دلربا آندرلاین تنها 437 " ساخت ورفت توی یکی از اتاق های " یارو مسنجر ". به محض ورود ، زنگ ها به افتخارش به صدا در آمدند و دلربا تا به خودش جنبید ، دید چهل- پنجاه تا شوهر بالقوه ، دورش را گرفته اند . دلربا همه پیغام ها را خواند و سر آخر از نام یکی از آنها خوشش آمد و با ناکام گذاشتن خیل خواستگاران سمج ، با همان یکی گرم صحبت شد . 

 

در زیر متن مکالمات نوشتاری آن دو به اختصار درج می گردد :

 

پژمان آندرلاین توپ اند با حال : سلام ای دلربای زیبای شیرین کار ، خوبید ؟

دلربا آندرلاین تنها 437 : سلام مرسی ، یو خوبی ؟

- : مرسی + هفتاد . سین ، جیم ، جیم پلیز ؟1

- : هجده ، دال ، بوغ .2 یو چی ؟

- : من بیست و چهار ، پ ، بوغ . خوشبختم! {یعنی خوشوقتم}

- : لول .3

- : بله ولی من برای ادامه تحصیل ویزا می گیرم که بروم در جابلقا ، چون که هم در آنجا آزادی می باشد و هم سی دی با کیفیت آیینه و هم همه کس و کارم (یعنی دختر خاله پسر عمه دایی مامانم )در آنجا زندگی می کند . 

- : اوکی . به قول مامی : توبی اور نات توبی . راستی نگفتی چه شکلی هستی ؟

- : قد 185 ، وزن 80 ، مو خرمایی روشن بلند ، پوست سفید ، چشم آبی .

- : من قد 175 ، وزن 60 ، رنگ چشم هم یک چیزی بین سفید و آبی .

- : وای خدای من ... راست می گویی ؟

- : وا... یعنی خیلی زشتم ؟

- : نه اتفاقا بی نظیری . راستش نمی دانم چرا همین الان به من احساس ازدواج دست داد..

- : ای وای خدا مرا بکشد که تیر عشق را بر قلبت نشاندم . حالا دوتا حیران من و تو / زار و گریان من و تو ...

- : ای نازنین ، بد جوری من خاطرخواه توام آیا حالیت می باشد ؟ تکه تکه کردی دل من را ، بیا بیا بیا که خیلی می خواهمت .

- : حالا من چه خاکی به سر بریزم با این عشق پاک و معصوم ؟

- : اوه مای گاد .... اصلا ای دلربای نازنین ، بیا تا برویم از این ولایت غربت من و تو . تو دست مرا بگیر و من دامن تو را بگیرم . کاش هم اکنون در کنارم بودی... اصلا ولش کن ، بیا شماره تلفن من را بنویس و تماس بگیر تا حرف ها یمان را بزنیم ....

 

 

ما از این داستان نتیجه می گیریم که اگر جوانان را نصیحت کنیم رازشان را به ما نمی گویند...

 

 

پی نوشت :

1- سین ، جیم ، جیم همان ASL به زبان غربتی است . یعنی : سن ؟ جنسیت ؟ جا و مکان زندگی ؟

2- هجده ، دال ، بوغ یعنی هجده ساله و دخترم و در بالای ولایت غربت به زندگی اشرافی مشغولم .

3- لول یعنی حسابی لول و کیفورم .

   + اردیبهشت - ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱/٢٢

یکمی تغییر ...

از تیر ماه سال گذشته تا به حالا ، همه ی روزهام تقریبا مثل هم بوده . صبح که از خواب بیدار می شدم تا شب ، سه وعده غذا می خوردم ، کمی پشت کامپیوتر سپری می شد ، بعضی وقتا که حسش بود کماچه ام رو از توی جلد خاک گرفته اش بر می داشتم و می نواختم که معمولا از ده دقیقه تجاوز نمی کرد و بقیه روز هم با دوستان توی  خیابون پرسه می زدم . اگه وقتی باقی می موند با موبایل ، توی اینترنت می چرخیدم یا مجله دانستنیها رو ورق می زدم . 

البته توی مواقعی از این چند ماه ، اتفاق های چندی رخ داد که باعث شد این شرایط کمی متفاوت تر بشه . مثلا برای حدود ده روز ، مهمترین کارم خواندن کتاب بود . تو این مدت دوتا کتاب خودم : یکی رمان "وقتی نیچه گریست" و دیگری کتاب "از سکس تا فراآگاهی". و اتفاق دیگه می تونه کنکور ارشد باشه (بدون هر گونه آمادگی قبلی ).

تا این که از چند روز مانده به عید نوروز چندتا تنوع ، یکم تکونم داد (!) ؛

یک - با راه اندازی  گلخونه داداشم ، بیشتر روزهام در گلخونه سپری می شد (و میشه) . بودن در کنار گیاهان و شاهد رشد آنها بودن ، همیشه واسم لذت بخش بوده . 

دو - پسر عمه ام (ژن کاذب!) یار همیشگی من توی گلخونه هست . از همه چی می گیم و می شنویم .تا یک روز که صحبت از اینترنت بود ، او پیشنهاد ساخت یک وبلاگ رو داد و این باعث شد تا سراغ وبلاگی که شهریور 88 ساخته بودم و یه گوشه ی دنیای مجازی افتاده بود ، برم . الان شب پنجمه که پیشنهاد ژن کاذب ، منو شب ها تا ساعت دو ، پشت کامپیوتر بیدار نگه می داره . چون تصمیم گرفتم وبلاگمو به روز کنم . البته اگه شماره ی سه بذاره !

سه - هفته ی پیش یکی از دوستام از تهران زنگ زد و گفت که یه شرکت مهندسی دنبال یه مهندس عمران می گرده . منم شماره ی مدیرعامل شرکتو گرفتم و زنگ زدم . شرایط کارو جویا شدم و یه قیمت ، واسه حقوقم پیشنهاد دادم . قرار شده تا وسط همین هفته بهم خبر بده که قبولم می کنن یا نه . حالا هم بی صبرانه منتظرم ببینم آینده ، چی باید به سرم بیاد ....

دوس دارم از این روزهای تکراری فرار کنم...

   + اردیبهشت - ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱/٢۱

جشن فروردینگان

در گاهشماری ایران باستان ، اسامی روزها هم مانند اسامی ماه ها برگرفته از نام ایزدان و امشاسپندان و فرشتگان است که اسامی بعضی از روزها با نام یک ماه برابر می شد .  در آن روز در ماه هم نام خود جشنی بر پا می شد . برای مثال اولین ماه هر سال و نوزدهمین روز هر ماه به مناسبت بازگشت فروهرها ، فروردین نامیده می شود . پس این روز را  " روز فروردینگان " می نامند .

اسامی روزهای هر ماه بدین ترتیب است :

1-اورمزد 2-بهمن 3-اردیبهشت 4-شهریور 5-سپندارمذ 6-خرداد 7-امرداد 8-دی به آذر 9-آذر 10-آبان 11-خیر(خور) 12-ماه 13-تیر 14-گوش 15-دی به مهر 16-مهر 17-سروش 18-رشن 19-فروردین 20-ورهرام(بهرام) 21-رام 22-باد 23-دی به دین 24-ارد(اشی) 25-اشتاد 26-آسمان 27-زامیاد 28-مانتره 29-سپند 30-انارم .



به این بهانه ، جشن فروردینگان  خجسته باد .


   + اردیبهشت - ۱:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱/۱٩

مشرق خیال

من ، روز خویش را

با آفتاب روی تو ،

کز مشرق خیال دمیده است

آغاز می کنم.

 

من با تو می نویسم و می خوانم

من با تو راه می روم و حرف می زنم

وز شوق این محال :

- که دستم به دست توست ! -

من ، جای راه رفتن ،

پرواز می کنم .

آن لحظه ها که مات

در انزوای خویش

یا در میان جمع

خاموش می نشینم :

موسیقی نگاه تو را گوش می کنم .

گاهی میان مردم ، در ازدحام شهر

غیر از تو ، هر چه هست فراموش می کنم .

   + اردیبهشت - ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱/۱٩

شهامت

بعضی از آدمه ها هستند که رویاهایشان را درون جعبه کوچکی می ریزند و می گویند :"بله ، من رویاهایی دارم ، معلوم است که رویاهایی دارم ."بع آن جعبه را کناری می گذارند و هر از گاهی نگاهی به درون آن می اندازند و می گویند :"بله ، آرزوهایم هنوز سر جایشان هستند ."

آرزوهای خیلی بزرگ آنجا هست ، ولی هرگز از جعبه هم بیرون آورده نشده اند . برای این که شما آرزوهایتان را وارد عمل کنید ، نیاز به جرأت خیلی زیادی دارید . باید آنها را از درون جعبه بردارید و بگویید :"ببینم من در این زمینه چقدر قوی یا ضعیف هستم ."

اینجاست که سر و کله ی شهامت پیدا می شود .

   + اردیبهشت - ٩:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱/۱۸

مترسک

پاییز ، مزرعه ، زردی گندمزار.

مترسک می دانست تا او باشد ، کلاغ ها از گرسنگی خواهند مرد . ...فردایش مترسک خود را دار زده بود . او تازه کلاغ ها را فهمیده بود .

   + اردیبهشت - ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱/۱۸

جشن باستانی سروشگان

سروش روز از فروردین ماه برابر با 17 فروردین در گاهشماری ایرانی 

هفدهمین روز از هر ماه در گاهشماری ایرانی «سروش» نام دارد و هفدهم فروردین، نخستین روز سروش سال است.

هنگام جشن «سروشگان» یا جشن «هفده‌روز» در ستایش «سْـرَئوشَـه» یا «سروش»، ایزد پیام آور خداوند و نگاهبان «بیداری»؛
روز گرامیداشت «خروس» و  به ویژه خروس سپید که از گرامی ترین جانوران، در نزد ایرانیان به شمار می رفته و  به سبب بانگ بامدادی، نماد سروش دانسته ‌شده است.

   + اردیبهشت - ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱/۱۸

سروش روز

هفدهم فروردین ، روز جشن باستانی سروشگان خجسته باد .

   + اردیبهشت - ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱/۱٧

تنهایی

...

در ابعاد این عصر خاموش من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم.

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است.و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد.

و خاصیت عشق این است.

کسی نیست ، بیا زندگی را بدزدیم ، آن وقت

میان دو دیدار قسمت کنیم.

بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم.

بیا زودتر چیزها را ببینیم.

ببین ، عقربک های فواره در صفحه ی ساعت حوض

زمان را به گردی بدل می کنند. بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام.

بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را.

                            مرا گرم کن.

....

   + اردیبهشت - ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱/۱٧

دسته بندی انسان ها

انسان ها به چند دسته تقسیم میشوند(تعدادش یادم نیست!)

-یک دسته(که باز هم یادم نیست دسته چندم است!) آنهایی هستند که معمولا چیزهایی را که می شنوند یا می بینند(مخصوصا چیزهایی که می شنوند) پس از مدتی از یاد می برند. البته نه همه ی آنها را. چیزهایی را فراموش می کنند که برایشان مهم نیست یا اهمیت کمی دارد. این گونه انسانها لایق صفت "فراموشی" هستند. 

-...

دسته های دیگر رو فراموش کردم!

من از دسته فراموشی ها هستم...!

                                                  اردیبهشت

   + اردیبهشت - ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱/٩

سرود آفرینش

سرود آفرینش

 

در آغاز هیچ نبود ، کلمه بود ، و آن کلمه خدا بود

و «کلمه» بی زبانی که بخواندش و بی اندیشه ای که بدانش چگونه می تواند بود؟

و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود

و با «نبودن» چگونه می توان بودن؟

و خدا بود و با او عدم ،

و عدم گوش نداشت.

حرفهائی هست برای «گفتن»،

که اگر گوشی نبود نمی گوییم و حرف هایی هست برای «نگفتن»،

حرفهایی که هرگز سر به «ابتذال گفتن» فرود نمیآرند.

حرف های شگفت ، زیبا و اهورایی همین هایند

و سرمایه ماورایی هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد،

حرف های بیتاب و طاقت فرسا ،

که همچون زبانه های بیتاب آتش اند

و کلماتش هر یک انفجاری را به بند کشیده اند

کلماتی که پاره های بودن آدمی اند

اینان همان در جستجوی مخاطب خویشند .

اگر یافتند ، یافته می شوند و

در صمیم «وجدان » او آرام می گیرند.

و اگر نیافتند ، روح را از درون به آتش می کشد و دمادم حریق های دهشتناک عذاب بر می افروزند.

و خدا برای نگفتن حرف های بسیار داشت

که در بی کمرانی دلش موج می زد و بی قرارش می کرد

و عدم چگونه می توانست «مخاطب » او باشد؟

هر کسی گم شده ای دارد و خدا گم شده ای  داشت

هر کسی دو تا است و خدا یکی بود

هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند هست

و خدا کسی که احساسش کند نداشت

هر کسی را نه بدانگونه احساس می کنند که هست

بدانگونه هست که احساسش می کنند

که هر کسی کلمه ای است

که از عقیم ماندن می هراسد

ودر خفقان جنین خون می خو رد

و کلمه همچون مسیح است ، آنگاه که آن فرشته ی قدسی، خود را بر مریم ِ بی کسی  می زند و در ِ فراموش خانه ی مرگش را می گشاید و آن را میبیند

می فهمد و حس میکند، زاده میشود. در فهمیده شدن «میشود» . ودر آگاهی ِ دیگری به خود آگاهی میرسد . که کلمه در جهانی که فهمش نمی کند عدمی است که وجود خویش را احساس می کند و یا وجودی که عدم خویش را.

 

«در آغاز هیچ نبود ، کلمه بود ، و آن کلمه خدا بود»

عظمت همواره در جستجوی چشمی است که او را می بیند

و خوبی همواره در انتظار خردی است که او را بشناسد

و زیبایی همواره تشنه دلی که به او عشق ورزد

و جبروت نیازمند اراده ای که در برابرش ، به دلخواه ، رام گردد

و غرور در آرزوی عصیان مغروری که بشکندش و سیرابش کند

و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پر جبروت و مغرور،

اما کسی نداشت

خدا آفریدگار بود

و چگونه میتوانست نیا فریند؟

و خدا مهربان بود

و چگونه میتوانست مهر نورزد؟

«بودن » ، «می خواهد»!

و از عدم نمیتوان خواست

و حیات انتظار می کشد

و از عدم کسی نمی رسد

و «داشتن» نیازمند «طلب »است

و پنهانی بیتاب «کشف»

 و تنهایی بیقرار «انس»

و خدا از بودن بیشتر بود

و از حیات زنده تر

و از غیب پنهان تر

و از تنهایی تنها تر

و برای «طلب » بسیار «داشت»

و عدم نیازمند نیست

نه نیازمند خدا ، نه نیازمند مهر

نه میشناسد ، نه میخواهد و نه درد میکشد و نه انس میبندد

و نه هیچگاه بیتاب می شود

که عدم نبودن مطلق است

اما خدا بودن مطلق است

و عدم فقر مطلق بود و هیچ نمی خواست

و خدا غنای مطلق بود و هر کسی به اندازه ی داشتن هایش میخواهد

و خدا گنجی مجهول بود

که در ویرانه ی بی انتهای غیب مخفی شده بود

و خدا زنده ی جاوید بود

که در کویر بی انتهای عدم تنها نفس میکشید

دوست داشت چشمی ببیندش ، دوست داشت دلی بشناسدش

ودر خانه ای گرم از عشق ، روشن از آشنایی ، استوار از ایمان و پاک از خلوص خانه گیرد.

خدا آفریدگار بود و دوست داشت بیافریند:

زمین را گسترد

دریا ها را از اشک هایی که در تنهایی اش ریخته بود پر کرد

و کوه های اندوهش را

که در یگانگی دردمندش ، بر دلش توده گشته بود

بر پشت زمین نهاد

و جاده ها را ، که چشم به راه ها ی بی سو و بی سرانجامش بود- بر سینه کوه ها و صحرا ها کشید ،

و از کبریایی بلند و زلالش آسمان را برافراشت

و دریچه ی همواره فرو بسته ی سینه اش را گشود

و آه های آرزومندش را – که در آن از ازل به بند بسته بود

در فضای بیکرانه ی جهان رها ساخت

با نیایش های خلوت آرامش ، سقف هستی را رنگ زد

و آرزو های سبزش را در دل دانه ها نهاد

و رنگ «نوازش »های مهربانش را به ابر ها بخشید

و از این هر سه ترکیبی ساخت و بر سیمای دریا ها پاشید

و رنگ عشق را به طلا ارزانی داد

و عطر خوش یاد های معطرش را در دهان غنچه ی یاس ریخت

و بر پرده ی حریر طلوع ، سیمای زیبا و خیل انگیز امید را نقش کرد

ودر ششمین روز ، سفر تکوینش را به پایان برد

وبا نخستین لبخند هفتمین سحر «بامداد حرکت» را آغاز کرد:

کوهها قامت بر افراشتند و رود های مست ، از دل یخچال های بزرگ بی آغاز

به دعوت گرم آفتاب، جوش کردند ،

و از تبعید گاه سرد و سنگ کوهستان ها بگریختند و ، بیتاب دریا – آغوش منتظر خویشاوند –

بر سینه ی دشت ها تاختند و

دریاها آغوش گشودند و… در نهمین روز خلقت،

نخستین رود به کناره ی اقیانوس تنهای هند رسید و اقیانوس،

که از اغاز ازل ، در حفره ی عمیقش دامن کشیده بود

چند گامی ، از ساحل خویش ، رود را ، به استقبال ، بیرون آمد و رود

آرام و خاموش

خود را به تسلیم و نیاز

پهن گسترد

و پیشانی نوازش خواه خویش را پیش آورد

و اقیانوس به تسلیم و نیاز

لبهای نوازش گر خویش را پیش آورد

و بر آن بوسه زد

و این نخستین بوسه بود.

و دریا تنهای آواره و قرار جوی خویش را در اغوش کشید

و او را به تنهایی عظیم و بیقرار خویش ، اقیانوس باز آورد.

و این نخستین وصال دو خوشاوند بود

و این در بیست و هفتمین روز خلقت بود

و خدا می نگریست

سپس طوفان ها بر خاستند و صائقه ها در گرفتند و تندر ها فریاد شوق و شگفتی بر کشیدند و:

                                                باران ها و باران ها و باران ها !

گیاهان روییدند و درختان سر بر شانه های هم بر خواستند و مرتع های سبز پدیدار گشت و جنگل های خرم سر زد و حشرات بال گشودند و پرندگان ناله بر داشتند و پروانگان به جستجوی نور بیرون آمدند و ماهیان خرد سینه ی دریاها را پر کردند..

و خداوند خدا ، هر بامدادان ، از برج های مشرق بر بام آسمان بالا می آمد و دریچه ی صبح را می گشود و با چشم راست خویش جهان را می نگریست و همه جا را می گشت و…

هر شامگاهان ، با چشمی خسته و پلکی خونین ، از دیواره ی مغرب ، فرود می آمد و نومید و خاموش ، سر به گریبان تنهایی خویش فرو میبرد و هیچ نمی گفت.

و خداوند خدا ، هر شبانگاه ، بر بام آسمان ها بالا میآمد و با چشم چپ خویش ،جهان را مینگریست و قندیل پروین را بر می افروخت و جاده ی کهکشان را روشن میساخت و شمع هزاران ستاره را بر سقف شب می آویخت، تا در شب ببیندو نمی دید ، خشم می گرفت و بی تاب می شد و تیر های آتشین  بر خیمه ی سیاه شب رها می کرد تا آن را بدرد و نمیدرید و می جست و نمی یافت و.

سحر گاهان خسته و رنگ باخته ، سرد و نومید ، فرود می آمد و قطره اشکی درشت ، از افسوس ، بر دامن سحر می افشاند و میرفت و هیچ نمی گفت.

رود ها در قلب دریاها پنهان می شدند و نسیم ها پیام عشق به هر سو می پراکندند ، و پرندگان در سراسر زمین ناله شوق بر میداشتند و جانوران هر نیمه ،با نیمه خویش بر زمین میخرامیدند و یاس ها عطر خوش دوست داشتن را در فضا می افشاندند و اما

خدا همچنان تنها ماند و مجهول ، ودر ابدیت عظیم و بی پایان ملکوتش بی کس! و در افرینش پهناورش بیگانه ، میجست و نمی یافت.

آفریده هایش او را نمی توانستند دید ، نمی توانستند فهمید، می پرستیدندش اما نمی شناختندش و خدا چشم به راه «آشنا » بود.

پیکر تراش هنرمند و بزرگی که در میان انبوه مجسمه های گونه گونه اش غریب مانده است

در جمعیت چهره های سنگ وسرد ، تنها نفس می کشید

کسی «نمی خواست» کسی نمی دید ، کسی عصیان نمی کرد کسی عشق نمی ورزید ، کسی نیازمند نبود ، کسی درد نداشت …و…

و خداوند خدا برای حرف هایش باز هم مخاطبی نیافت!

هیچ کس او را نمی شناخت ،هیچ کس با او «انس» نمی توانست بست

(انسان) را آفرید!

و این نخستین بهار خلقت بود  

                                                       دکتر شریعتی

   + اردیبهشت - ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱/۸