شهریار(بزرگان)

سفر از بهجت به شهریار
گاهی آدم ها به یک نگاه عاشق می شوند.نه تنها عاشق می شوند،چنان شوریده و آشفته می شوند که خوردن و خوابیدن را فراموش می کنند،خانه و زندگی را رها می کنند و سر به کوه و بیابان می زنند.شهریار از همین طایفه بود.جوان خوش تیپ وآینده داری که دانشجوی پزشکی بود وآینده ی درخشانی داشت.سالهای آخر تحصیل را می گذراند و کم کم همه داشتند به اسم«دکتر محمد حسین بهجت» عادت می کردند.اما برق نگاهی همه چیز را به هم ریخت.
دانشجوی جوان عاشق شده بود.تا اینجای قضیه اشکالی نداشت.چه چیزی بهتر از عاشق شدن،آن هم برای جوانی که در سن ازدواج بود.ایراد کار آنجا بود که دل معشوق جای دیگری بود.جوان دانشجو زیر همه چیز زد.
دانشگاه و خوش تیپی را رها کرد و سر به بیابان گذاشت.یک بار به کوهی رفت تا به زندگی خودش پایان دهد.اما چوپانی دستش را گرفت وگفت:«این کوه و این دره همیشه اینجا هست.بیا چند روزی با من زندگی کن و اگر تصمیمت عوض نشد نقشه ات را عملی کن».اما همین چند روز و حکمت وحشی و ساده ی چوپان کار خودش را کرد.نه این که جوان عشق و عاشقی پاک یادش برود،هرگز!او به عشق پاک خودش وفا دار ماند.ولی ابعاد این عشق را گسترش داد.یکی از سفر های چهارگانه در اسفار اربعه«سیر من الخلق الی الحق»است.یعنی سفر از مخلوق به سمت خالق!
جوان دانشجوی ما به شیوه ی خودش این سفر را تجربه کرد ودر این سفر محمد حسین بهجت تبریزی،شهریار شد.
درآن روزهایی که شهریار آوازه ای به هم زده بود و نامش به راحتی به زبان می آمد،روزی مهمان عزیزی به دیدنش آمد.معشوق بود که آمده بود تا نتیجه ی سحر خودش را به چشم ببیند.شهریار که مرید حافظ بود،شاید این بیت از مرادش از ذهنش گذشت:«رنگ خون دل ما را که نهان می داری/همچنان در لب لعل تو نهان است که بود.». ولی حالا شهریار خودش شاعری شیرین سخن بود.پس عرض اندامی کرد و فی البداهه برای یار نغمه ی عاشقی سر داد:
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟
بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا؟
نوش دارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر می خواستی،حالا چرا؟