شعر نو(م.امید)

گفت وگو   

-«...باری،حکایتی ست.
حتی شنیده ام
بارانی آمدست وبه راه اوفتاده سیل.
هرجا که مرز بوده وخط،پاک شسته است.
چندان که شهربند قرق ها شکسته است.


و همچنین شنیده ام آنجا
باران بال وپر
می بارد از هوا.
دیگر بنای هیچ پلی بر خیال نیست.
کوته شدست فاصله ی دست و آرزو.
حتی نجیب بودن و ماندن،محال نیست.
بیدار راستین شده خواب فسانه ها.
مرغ سعادتی که درافسانه می پرید،
آنجا فرود آمده بر بام خانه ها.


هر سو زند صلا
کای هر کئی! بیا،
زنبیل خویش پر کن،ازآنچت آرزوست.
و همچنین شنیده ام آنجا...
چی؟
لبخند می زنی؟
من روستاییم،نفسم پاک و راستین،
باور نمی کنم که تو باور نمی کنی.»

-«آری حکایتی ست.
شهری چنین که گفتی،الحق که آیتی ست.
اما
من خواب دیده ام
تو خواب دیده ای
او خواب دیده است.
ما خواب د...
           -«بس است.»



                                مهدی اخوان ثالث(م.امید)