مشرق خیال

من ، روز خویش را

با آفتاب روی تو ،

کز مشرق خیال دمیده است

آغاز می کنم.

 

من با تو می نویسم و می خوانم

من با تو راه می روم و حرف می زنم

وز شوق این محال :

- که دستم به دست توست ! -

من ، جای راه رفتن ،

پرواز می کنم .

آن لحظه ها که مات

در انزوای خویش

یا در میان جمع

خاموش می نشینم :

موسیقی نگاه تو را گوش می کنم .

گاهی میان مردم ، در ازدحام شهر

غیر از تو ، هر چه هست فراموش می کنم .

   + اردیبهشت - ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱/۱٩