بــازی روزگـــار

 

از دلنوشته های پروفسور حسابی (پدر فیزیک ایران)

 

-بازی روزگار را نمی فهمم! من تو را دوست می دارم... تو دیگری را... دیگری مرا... و همه ما تنهاییم!

-داستان غم انگیز زندگی این نیست که انسانها فنا می شوند، این است که آنان از دوست داشتن باز می مانند.

-همیشه هر چیزی را که دوست داریم به دست نمی آوریم، پس بیاییم آنچه را که به دست می آوریم دوست بداریم.

-انسان عاشق زیبایی نمی شود، بلکه آنچه عاشقش می شود در نظرش زیباست!

-انسان های بزرگ دو دل دارند؛ دلی که درد می کشد و پنهان است و دلی که می خندد و آشکار است.

-همه دوست دارند که به بهشت بروند، ولی کسی دوست ندارد که بمیرد ... !

-عشق مانند نواختن پیانو است، ابتدا باید نواختن را بر اساس قواعد یاد بگیری. سپس قواعد را فراموش کنی و با قلبت بنوازی.

-دنیا آنقدر وسیع هست که برای همه مخلوقات جایی باشد، پس به جای آنکه جای کسی را بگیریم تلاش کنیم جای واقعی خود را بیابیم.

‏‏-اگر انسانها بدانند فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است، محبتشان نسبت به یکدیگر نامحدود می شود.

-عشق در لحظه پدید می آید و دوست داشتن در امتداد زمان، و این اساسی ترین تفاوت میان عشق و دوست داشتن است.

-راه دوست داشتن هر چیز درک این واقعیت است که امکان دارد از دست برود.

-انسان چیست ؟
شنبه: به دنیا می آید.
یکشنبه: راه می رود.
دوشنبه: عاشق می شود.
سه شنبه: شکست می خورد.
چهارشنبه: ازدواج می کند.
پنج شنبه: به بستر بیماری می افتد.
جمعه: می میرد.


فرصت های زندگی را دریابیم و بدانیم که فرصت با هم بودن چقدر محدود است ...

 

   + اردیبهشت - ٧:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٧/۸